01

abandon

verb
/əˈbændən/

to leave completely

Example sentences
1

He abandoned the plan.

2

They abandoned the old building.

3

She decided to abandon her journey.

4

The project was abandoned because of the high cost.

5

He refused to abandon his dreams.

abandon — رها کردن

فعل
ترک کردن به طور کامل

به طور کامل چیزی یا کسی را ترک کردن

جملات نمونه
1

او برنامه را رها کرد.

2

آن‌ها ساختمان قدیمی را ترک کردند.

3

او تصمیم گرفت سفرش را رها کند.

4

پروژه به دلیل هزینه زیاد رها شد.

5

او حاضر نشد رؤیاهایش را رها کند.

02

keen

adjective
/kiːn/

very interested or eager

Example sentences
1

She is keen to learn English.

2

He is keen on playing football.

3

The students are keen to start the lesson.

4

I am keen to improve my pronunciation.

5

She has always been keen to travel.

keen — مشتاق، علاقه‌مند

صفت
بسیار علاقه‌مند یا مشتاق

بسیار علاقه‌مند یا مشتاق انجام کاری بودن

جملات نمونه
1

او مشتاق یادگیری زبان انگلیسی است.

2

او به فوتبال بازی کردن علاقه زیادی دارد.

3

دانش‌آموزان مشتاق شروع درس هستند.

4

من مشتاقم تلفظم را بهتر کنم.

5

او همیشه به سفر کردن علاقه‌مند بوده است.

03

jealous

adjective
/ˈdʒeləs/

unhappy because someone has something you want

Example sentences
1

He was jealous of his friend.

2

She felt jealous when she saw his new car.

3

Don't be jealous of other people's success.

4

His brother became jealous of his achievements.

5

She was jealous because her friend received an award.

jealous — حسود، حسادت‌کرده

صفت
ناراحت بودن چون شخص دیگری چیزی دارد که شما می‌خواهید

احساس ناراحتی یا حسادت نسبت به چیزی که دیگری دارد

جملات نمونه
1

او به دوستش حسادت می‌کرد.

2

وقتی ماشین جدید او را دید، حسادت کرد.

3

به موفقیت دیگران حسادت نکن.

4

برادرش به دستاوردهای او حسادت کرد.

5

او حسادت کرد چون دوستش جایزه گرفت.

04

tangible

adjective
/ˈtændʒəbəl/

real and able to be touched

Example sentences
1

We need tangible evidence.

2

The company achieved tangible results.

3

There are tangible benefits to learning another language.

4

The project produced tangible improvements.

5

Students need tangible examples to understand the idea.

tangible — ملموس

صفت
واقعی و قابل لمس

چیزی که واقعی و قابل لمس باشد

جملات نمونه
1

ما به شواهد ملموس نیاز داریم.

2

شرکت به نتایج ملموسی دست یافت.

3

یادگیری زبان دیگر مزایای ملموسی دارد.

4

پروژه پیشرفت‌های ملموسی ایجاد کرد.

5

دانش‌آموزان برای درک ایده به نمونه‌های ملموس نیاز دارند.

05

scarce

adjective
/skeərs/

difficult to find; limited

Example sentences
1

Water is scarce in this area.

2

Fresh food was scarce during the winter.

3

Good jobs are scarce in some regions.

4

Resources became scarce after the disaster.

5

Clean drinking water is scarce in many countries.

scarce — کمیاب

صفت
پیدا کردن آن دشوار است؛ محدود

چیزی که به سختی پیدا می‌شود یا مقدار آن محدود است

جملات نمونه
1

آب در این منطقه کمیاب است.

2

غذای تازه در طول زمستان کمیاب بود.

3

شغل‌های خوب در برخی مناطق کمیاب هستند.

4

پس از حادثه منابع کمیاب شدند.

5

آب آشامیدنی پاک در بسیاری از کشورها کمیاب است.

06

devise

verb
/dɪˈvaɪz/

to create or plan something

Example sentences
1

They devised a new method.

2

She devised a plan to solve the problem.

3

The engineers devised a better system.

4

We need to devise a simple solution.

5

He devised a strategy to improve the team's performance.

devise — طراحی کردن، ابداع کردن

فعل
ایجاد یا برنامه‌ریزی کردن چیزی

ایجاد کردن یا برنامه‌ریزی برای چیزی

جملات نمونه
1

آن‌ها روش جدیدی ابداع کردند.

2

او برنامه‌ای برای حل مشکل طراحی کرد.

3

مهندسان سیستم بهتری طراحی کردند.

4

ما باید یک راه‌حل ساده طراحی کنیم.

5

او راهبردی برای بهبود عملکرد تیم طراحی کرد.

07

obvious

adjective
/ˈɑːbviəs/

easy to see or understand

Example sentences
1

The answer is obvious.

2

It was obvious that she was tired.

3

The mistake was obvious to everyone.

4

There is an obvious difference between the two pictures.

5

His excitement was obvious from his smile.

obvious — واضح، آشکار

صفت
آسان برای دیدن یا درک کردن

چیزی که به راحتی دیده یا درک می‌شود

جملات نمونه
1

پاسخ واضح است.

2

واضح بود که او خسته است.

3

اشتباه برای همه آشکار بود.

4

تفاوت واضحی بین دو تصویر وجود دارد.

5

هیجان او از لبخندش آشکار بود.

08

reluctant

adjective
/rɪˈlʌktənt/

unwilling or hesitant

Example sentences
1

He was reluctant to speak.

2

She was reluctant to accept the offer.

3

The child was reluctant to go to school.

4

He seemed reluctant to make a decision.

5

They were reluctant to change their plans.

reluctant — بی‌میل، مردد

صفت
بی‌میل یا مردد

تمایل نداشتن یا در انجام کاری مردد بودن

جملات نمونه
1

او تمایلی به صحبت کردن نداشت.

2

او برای پذیرفتن پیشنهاد مردد بود.

3

کودک تمایلی به رفتن به مدرسه نداشت.

4

او برای تصمیم‌گیری مردد به نظر می‌رسید.

5

آن‌ها تمایلی به تغییر برنامه‌هایشان نداشتند.

09

cease

verb
/siːs/

to stop

Example sentences
1

The rain finally ceased.

2

The noise suddenly ceased.

3

The company decided to cease production.

4

The fighting finally ceased.

5

Please cease using your phone during the exam.

cease — متوقف شدن، متوقف کردن

فعل
متوقف کردن

متوقف کردن یا پایان دادن به چیزی

جملات نمونه
1

باران سرانجام متوقف شد.

2

صدا ناگهان متوقف شد.

3

شرکت تصمیم گرفت تولید را متوقف کند.

4

درگیری سرانجام متوقف شد.

5

لطفاً هنگام امتحان استفاده از تلفن همراهتان را متوقف کنید.

10

vital

adjective
/ˈvaɪtəl/

extremely important

Example sentences
1

Sleep is vital for good health.

2

Water is vital for human life.

3

Communication is vital to a successful team.

4

It is vital to follow the instructions carefully.

5

Education plays a vital role in society.

vital — حیاتی، بسیار مهم

صفت
بسیار مهم و ضروری

چیزی که بسیار مهم یا ضروری باشد

جملات نمونه
1

خواب برای سلامتی خوب حیاتی است.

2

آب برای زندگی انسان حیاتی است.

3

ارتباط برای یک تیم موفق بسیار مهم است.

4

رعایت دقیق دستورالعمل‌ها بسیار مهم است.

5

آموزش نقش حیاتی در جامعه دارد.